loading...

بـهــآرنــارنــج🍃

نوشته های گاه و بی گاه خانمِ زی زی

بازدید : 323
يکشنبه 26 مهر 1399 زمان : 5:38

بعد از یه پینترست گردیِ طولانی درحالی که گوشامو سپردم به دالان‌هایِ تو در تویِ ساوندکلاود، دارم مینویسم. خب ناراحتم که دوباره فیلتر شده. دیگه نمیتونم رو لپ تاپم بیارمش بالا، تلاشهام برایِ پیدا کردنِ فیلترشکنِ خوب هم بی فایده بود. اول باید یه فکری به حالِ ویندوزم کنم که جون میکنه کارامو راه بندازه :)) دوست دارم خودم یاد بگیرم و راهش بندازم، نه که ببرم بیرون. البته حالا حالاها وقتشو ندارم، اینقدر همه چیم به هم گره خورده که نمیتونم یه گوشه براش باز کنم.

خب کسی نتونست مامان طلا رو قانع کنه که امسال نذرش رو جورِ دیگه‌‌‌ای ادا کنه، در نتیجه امروز از صبح همه بدو بدو رفتن کمک و تا ظهر همه چیز رو آماده کردن، بعد هم که همه رو بسته بندی کردیم و پخش کردیم. نزدیکهای ظهر رفتم اونجا، پرستار کوچولو هم بالاخره تونسته بود مرخصی بگیره و اونجا بود. یادم نمیومد آخرین بار کی دیده بودمش. ما دوتا بسته بندی میکردیم. تا نزدیکهای 3 اونجا بودم و بعد برگشتم خونه. شخصیت خوندم و کتابِ فیست تموم شد. ولی یه چندفصل از شولتز مونده. پاورِ دومِ زبان رو هم دیدم. اما به قدری دور و برم شلوغ بود که باید فردا هم دوباره ببینمش!

فردا تعطیل رسمیه اما رضاعلیِ زورگو کلاسش رو برگزار میکنه، سِدامین هم که امتحان گذاشته بود و اینقدر بچه‌ها بهش اعتراض کردن که گفت یکشنبه شب ازتون امتحان میگیرم :/ هنوز نرفتم ببینم از چی میخواد امتحان بگیره، اما فردا باید بخونم! کلی تمرین هم دارم که تا فردا باید انجام بشه. دوس ندارم انجام بدم :/

امروز خیلی داستان داشتم، از صبح تا ظهر تو وضعیتِ روانیِ خوبی نبودم، اما خداروشکر که تصمیمِ درستی گرفتم و اون خشم رو جایی تخلیه نکردم.

+خب دیگه غرغرهام تموم شد :))

+ جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۹ 21:31 |
لباس من در هالووین
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :